خرید بک لینک
در من چند زن نشسته اند. یکی چشمانش را بسته و رؤیای قدمهایت را می بافدیکی در گوشه ای از من نشسته و خیال حضورت را سبز می بافد آن یکی زن هم که فلسفه ی نبودنت را می بافد... و چون کلافی سر در گم به هم پیچ خورده اند و این وسط تمنای آمدنت برایم نمودی زیباست. نه... کمی دیگر که صبر کنم ، باران می بارد آفتابی هم که سر بزند ، تاج رنگین کمانی بر دلم خواهم نشاند که تلألوی انوار آفتاب ، تار و پودش هستند... عط

برچسب: تمنای,آمدنت, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

در جستجوی ردپای تو أم. سوز سرمای زمستانی یادم میاورد کمی منتظر بمانم برف می بارد آری برف برف که ببارد قدمهایت از دور هم نمایان است. باید دست از زیر و رو کردن برگهای پائیزی بردارم. چقدر از من دور شده ای که نمی یابمت؟ خدا کند هنوز حوالی تنهایی های من قدم بزنی... خدا کند طنازی های رنگین کمان تورا از من نگرفته باشد و اسیر کرشمه های بهار نشده باشی من هنوز وسط راهم جایی که تا به آخرش راه زیادی مانده اس

برچسب: جستجوی, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

اشک های مکتوبم اگر نتواند مسیر قدمهایت را آب و جارو کند ، باکی نیست...

نهالستان امید من را که آبیاری میکند... نمیکند؟

فرا تر از آن...

آتش دل سودا زده ام را که خموش میکند...نمیکند؟

اگر نمیدانی ، بدان...

خنده های خیسم به شکوه اشک های ماندگارم حسادتی کند که بیا و ببین...

آخر کم که نیست نگاهی که برقش را جز لاله هایی وحشی نخوانند

و جز بیدلان شوریده لبیکش نگویند.

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: مکتوبم, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

همیشه دلیل گریه ضعف آدما نیست.

تو دلیل گریه های من را سالها مردانه جنگیدنم باور کن

استقامت های بی حد و حصرم که حتی مجالی برای دخترانه هایم ندادم تا قدری صورتی بنگرند.

شاید بی خبری... ولی علی الحساب این را از من بپذیر که به خودم جفا کردم

به بغضی که در گلویم خانه کرده بود

به اشک هایی که همیشه در چشمانم قندیل بستند.

به قلبم ...

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: کردم, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

نیمه شب است.

همه خوابند...

حتی سهراب!

که اگر بیدار بود به او میگفتم:

زندگی از هر چه مهربانیست خالیست.

میگفتم سیب هست...ولی آن سیب را نارس چیده اند

و ایمان جامه ای شده که تار و پودش ریا و تردید است .

می گفتم: زندگی پر شده از خودخواهی...خالی نیست.

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: زندگی,خالی,نیست, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

شب است

و

عجیب خیالت پرسه میزند حوالی لحظه هایم

شبنم حضورت گل رؤیاهای هزاره ام را سیراب کرده و آبی ترین حقیقت را هر بار پلک زدن هایم اقرار می کند.

اینجا ساعت به وقت تنهاییست.

تنهایی و تمنای تو...

تنهایی و درد نبودن تو

اندکی تعجیل کن...

قبل از آن که بازار « بده و بستان » ها گرم شود

خبر داری که درد نبودنت « دق »می دهد و « جان » می ستاند؟

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: نبودن, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

تاریک است.شاید هم تاریکی مرا فتح کرده و کم کم ظلمت را در رگهایم تزریق میکند. دیگر حتی تابش فانوس هم نمی تواند رگه هایی از روشنایی را میهمان من کند. پیش تر گفته بودم که خواب شب از من کوچیده و روزهایم خاکستری اند پیش تر به دَوْر ِ باطل ِاندیشه های انباشته ام اعتراف کرده بودم. نکرده بودم؟! من خالی از هر خیالی شوم، مرگ تدریجی ام حتمیست... باید تورا واسطه کنم و ختم انعامی بگیرم. باید برای من کاری بکن

برچسب: تاریکی, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

تا کنون از هیچستان گذر کرده ای؟

هوایی دارد دودآلود وآبی که تنها سراب است و آفتابی که فقط می سوزاند و نور نمیدهد

تاریکی محض...

راستی...چند قدم مانده است به روشنایی؟

مسافر هیچستانم و خود هیچ ...

گذر هیچ از هیچستان...؟

بغضی میهمان من است.

بغضی که آن را در تار خستگی هایم تنیده ام و نبض غرورم را بر پرتو هایش کوک کرده ام.

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: هیچستان, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

اردیبهشت چمدانش را بسته و می رود. و تو خوب میدانی نفس هایم را لاله و بنفشه به عاریت گرفته اند. تو میدانی چه شب ها که قیر سیاهی را سر نکشیدم و چه روزها که خاکستر خاطراتت بر پیشانی ام ننشست. من تورا در بوی ناب شکوفه های گیلاس جستجو کردم. ای عشق... من تو را هر صبح و شب به نماز نشستم من سراغت را از ترانه های قمری سرگشته استقامت سرو و ناله های رودخانه گرفتم. من لحظات بی قراری و سرمستی را با تو مشق

برچسب: تمام,عیار, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

بر صفحه ی خشک و بی جان ذهنم ، قلم می کشم

صدایی بر میخیزد که نامت را فریاد میکند.

تنم سخت میلرزد

دوباره قلم را آغشته میکنم به جوهر ِ یاد تو ...

اینبار آرام صفحه ی دلم را نوازش میکند.

تو نمیدانی...

خاطره ی بودنت همیشه اعجاز می کند...

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: جوهر, نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:36

صفحه بندی